مؤلف مجهول

361

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

بود ، و وعده و وعيد كه دربارهء بنده‌هاى خوددارى خلاف « 1 » نخواهد رفت . از وعده كه دربارهء اين بندهء ضعيف كرده ( اى ) چهل سال گذشت و عمر نيز به آخر آمد هنوز آن وعده وفا نمىشود ، مگر فريب بود كه به من دادند ؟ و الا تا حالا بايستى كه اثرى از وى ظاهر شدى . درين سخن بود كه آوازى « 2 » آمد كه « 3 » : اى جمال الدّين ! عطاى خداى تعالى « 4 » به اضطراب ميسر نخواهد شد ، صبر كن « 5 » وقت او نزديك است . بعد ازين مژده چهل روز ديگر تأخير يافت . روز چهل و يكم وقت صحوة الكبرى در روى مصلى نشسته بود كه مژدهء خير در رسيد كه « 6 » : اى جمال الدّين ! هوش دار كه به سروقت تو بندهء خاصى « 7 » از بندگان لا يَعْصُونَ اللَّهَ [ التحريم : 6 ] تشريف مىدارد . حضرت بزرگوار چون اين ندا بشنيد خوشحال شد . به‌فور « 8 » برخاست و تجديد وضو كرد و دوگانه « 9 » ادا نمود ، و سر به سجده فروبرد و مناجات كرد . چون سر از سجده برداشت ، ديد كه مرد سفيدريشى به جامه‌هاى نفيس در گوشهء مصلى نشسته است و دست به آمين دارد . حضرت بزرگوار از جاى خود مضطرب‌حال برخاست و در پاى مبارك آن برگزيدهء حق « 10 » افتاد و عرض احوال گذشته كرد ، اما ندانست كه چه كس است . سه روز با يكديگر بودند ، اما نتوانست از اسم آن عزيز پرسيدن . بعد از سه روز كه تربيت يافت و از جميع امور ملك و ملكوت خبر يافت ، آن زمان دانست كه آن بزرگوار حضرت خواجهء زنده‌دلان بوده است . بعد از آن حضرت خواجهء زنده دلان فاتحه فتح در حق اين بزرگوار خواند و رخصت داد و گفت : اى جمال الدّين ! ديگر « 11 » در كار حق سبحانه و تعالى سعى و اهتمام تمام بكن ، و با كسى كه « 12 » عهد اخوت بسته ( اى ) ضايع مگذار ، و اين ورد را شعار خود گردان : « قال الله تبارك و تعالى : « كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ » [ آل عمران : 110 ] هدى و رحمة للعالمين . سبحان ذى العرش العظيم " كه گشاد كار اكثر انبياء عليهم السلام ازين بود . و هفته در ميان مرا چشم دار . اين بگفت و غايب شد . متعاقب پادشاه به ملازمت آمد ، ديد كه شيخ در عالم ديگر است و نور ولايت از بشرهء او مىتابد « 13 » ، و سخن از جاى ديگر مىگويد . گفت : اى بزرگوار ! حق عهد اخوت و حرمت مصاحبت « 14 » به جاى نياوردى . نه به اين معنى عهد بسته بوديم كه تنها باشى و مرا در باديهء بىپايان تنها حيران دارى ! من چه‌كار « 15 » كنم و ره به كجا برم ؟ شيخ در برابر گفت : اى برادر دينى

--> ( 1 ) - الف : خلافت ( 2 ) - ب : + به گوش او ( 3 ) - ب : - كه ( 4 ) - ب : خداوندى ( 5 ) - ب ، ت : + كه ( 6 ) - ب : - كه ( 7 ) - الف ، ب : عاصى ( 8 ) - ب ، ت : بالفور ( 9 ) - ب : + از بهر يگانه ( 10 ) - ب : + سبحانه و تعالى ( 11 ) - ت : - ديگر ( 12 ) - الف : - كه ( 13 ) - الف : مىبارد ( 14 ) - ب : - و حرمت مصاحبت ( 15 ) - ت : چه‌كار